پای غریبی داده ام هر آشنایم را...
با رفتن خود سُست کردی دست و پایم را
این دستمزدم بود؟...کم دادی بهایم را
من بی تو از دریا چگونه رد شوم بانو
من با چه رو دریا بیندازم عصایم را
آنقدر با مویت تیمم کرده ام دیگر
از یاد بردم دین که نه حتی خدایم را
با آشنایانم غریبم با غریبان دوست
پای غریبی داده ام هر آشنایم را
زیبایی تو باعث خود باوری می شد
بعد از تو پنهان کرده ام آیینه هایم را
برچسب: علی حبیب نژاد,
نویسنده: دکتر مرتضی احمدی
پیش از آنی كه به یك شعله بسوزانمشان
باز هم گوش سپردم به صدای غمشان
هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت
دیدنی داشت ولی سوختن با همشان
گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد
بغضشان شیونشان ضجه ی زیر و بمشان
نه شنیدی و مباد آنكه ببینی روزی
ماتمی را كه به جان داشتم از ماتمشان
زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند
تو نبودی كه به حرفی بزنی مرهمشان
این غزلها همه جانپاره دنیای منند
لیك با این همه از بهر تو می خواهمشان
گر ندارند زبانی كه تو را شاد كنند
بی صدا باد دگر زمزمه ی مبهمشان
شكر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود
كه دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان
محمد علی بهمنی
برچسب: محمد علی بهمنی1,
نویسنده: دکتر مرتضی احمدی